** اشك و لبخند **
من شعر را از جاده خاکی شروع کردم
یک شعر طنز تقدیم به همه با اجازه از حضرت حافظ..........
غم مخور یوسف گم
گشته بازآید به کنعان غم مخور کَم کَمَک بهتر شود اوضاع ایران غم مخور بام ها از
کاسه و بشقاب خالی می شود چشم ها دیگر نمی بینند شیطان غم مخور با وجود
گشتِ ارشاد و دو تا ماشین وَن کافرِ بی
دین شود قطعاً مسلمان غم مخور قیمت
اجناس اگر هر روز بالا می رود جنس چینی
می شود هر روز ارزان غم مخور ای تو که
از فقر میخواهی بمیری، صبرکن! طرح هایی
می رسد استان به استان غم مخور وعده های گُنده گر
لرزاند، سقف خانه را چاره اش
بنا است با یک کیسه سیمان غم مخور * * * * * قاضیان با
خواندن این شعر صادر می کنند حکم اعدام
مرا ، با بندِ تنبان غم مخور
------- غَم واژه ------- آغاز شد ، غم واژه های ، این حکایت روزی که رفتی ، پا به پای ، قصه هایت روزی که مثل آینه در خود شکستم گفتم کجایی؟ هی غزل خواندم برایت روزی که دل با یک حسابِ ساده فهمید دیدار بعدی می رود تا بی نهایت روزی که قرمز شد چراغِ زردِ دنیا من ماندم و خورشید بی جان در هوایت رفتی کلاف خاطراتم شد پریشان دنبال سرنخ گم شدم در ابتدایت در این خیابان های تنگِ نا امیدی راهی شدم دنبال پژواکِ صدایت با ذره بین اشک می دیدم زمین را تا ناکجا در جستجوی رد پایت من با خدای عقل خود در گل نشستم پس، می دهم کشتی به دستِ نا خدایت پایان شعراست و شروعِ قصه من... این بود آغاز عجیبِ انتهایت. مسأله... این مساله ی بی سروته را ،چه کنم من ؟ با این همه مجهول و معما ،چه کنم من ؟ تفریق اگر وارد این مساله گردد !! تا جمعِ "من وتو" بشود "ما" چه کنم من
؟ ای کاش که تقسیم کنی شادی خود را ... با بی کسی وحسرت وغم ها چه کنم من؟ تا ضرب شود فاصله در فاصله ، دوریم با این همه قانونِ دو دو تا ، چه کنم من ؟ مجموعه احساس تو از عشق تهی بود تنگ است محیط دلم اما
چه کنم من ؟ ساده شد وخط خورد ، دلم با دلت اما با این دل غم دیده و تنها چه کنم من ؟ پایان سوال است ولی پاسخ آن ماند... این مساله ی بی سروته را چه کنم من ؟ … سلام یک بنده خدایی هست آخر ادعا و دورویی و ... این شعر مخصوص همونه !! سیاه بازی حیله هایت رو شده، با ما سیاه بازی نکن بیش از این ملّاق بازی، پیش یک قاضی نکن چیست این ریش ریا، جز روسیاهی حاصلش؟ پس دگر با رنگ، ریشت را غنی سازی نکن شعر یکرنگی اگر در گوش ما خواندی، خودت در خفا چون مار افعی، پوست اندازی نکن تا به کی می نالی از فقر و فشار زندگی؟؟ این قدر با اسم دین، از خلق اخاذی نکن با - خدا روزی دهندس- خویش را راضی نکن پاچه خواری کم کن و دولا نشو پیش رییس هی خودت را خاک پایش، با سر افرازی نکن با منی که مرسدس را ، زیر پایت دیده ام ادعای رفت و آمد ، با موتور گازی نکن روزگار، ای روزگار، این رسم را پایان بده گرگ های گشنه را همچون سگ تازی نکن چشمه- را تنها به صِرفِ ذکر و تسبیح و دعا هم تراز حافظ و سعدیِ شیرازی نکن آبان ۸۸ در ضمن نقد و نظر یادتون نره...
![]()
| Design By : Pars Skin |

