تبليغاتX
شعر چشمه ** اشك و لبخند **
 

شعر چشمه ** اشك و لبخند **

 
 

من شعر را از جاده خاکی شروع کردم

 
 
 

سیاه بازی

سلام

یک بنده خدایی هست آخر ادعا و دورویی و ...

این شعر مخصوص همونه !!

 

سیاه بازی

  حیله هایت رو شده، با ما سیاه بازی نکن

هیچ وقت ملّاق بازی، پیش یک قاضی نکن

چیست این ریش ریا، جز روسیاهی حاصلش؟

پس دگر با رنگ، ریشت را غنی سازی نکن 

شعر یکرنگی اگر در گوش ما خواندی، خودت

در خفا چون مار افعی، پوست اندازی نکن 

تا به کی می نالی از فقر و فشار زندگی؟؟

این قدر با اسم دین، از خلق اخاذی نکن 

کارها را مفت مفت از دست ما دزدیده ای

با - خدا روزی دهندس- خویش را راضی نکن 

پاچه خواری کم کن و دولا نشو پیش رییس

هی خودت را خاک پایش، با سر افرازی نکن 

با منی که مرسدس را ، زیر پایت دیده ام

ادعای رفت و آمد ، با موتور گازی نکن 

هم زمین، هم خانه، هم ویلا،چه می خواهی دگر

بیش از این از فقر با ما ، قصه پردازی نکن

--------------------------                          

 روزگار، ای روزگار، این رسم را پایان بده

گرگ های گشنه را همچون سگ تازی نکن 

چشمه- را تنها به صِرفِ ذکر و تسبیح و دعا

هم تراز حافظ و سعدیِ شیرازی نکن

 

در ضمن نقد و نظر یادتون نره...

دوشنبه 25 آبان1388 |

 

رباعی 3

غم فردا

1

انگار کسی به فکر حالِ ما نیست

بیهوده نگو بمان که اینجا جا نیست

باید بروم به شهر رویا آنجا

در چشم کسی اشکِ غم فردا نیست

 

 

متاسفانه به دلیل برخی مشکلات و دغدغه ها

کمتر میتونم در این دنیای مجازی حضور داشته باشم .

ولی پاسخگوی نظرات دوستان خواهم بود ...
به امید فردایی بهتر ...

چهارشنبه 22 مهر1388 |

 

غم واژه

------- غَم واژه -------

آغاز شد ، غم واژه های ، این حکایت

روزی که رفتی ، پا به پای ، قصه هایت

 

روزی که مثل آینه در خود شکستم

گفتم کجایی؟ هی غزل خواندم برایت

 

روزی که دل با یک حسابِ ساده فهمید

دیدار بعدی می رود تا بی نهایت

 

روزی که قرمز شد چراغِ زردِ دنیا

من ماندم و خورشید بی جان  در هوایت

 

رفتی کلاف خاطراتم شد پریشان

دنبال سرنخ گم شدم در ابتدایت

 

در این خیابان های تنگِ نا امیدی

راهی شدم دنبال پژواکِ صدایت

 

با ذره بین اشک می دیدم زمین را

تا ناکجا در جستجوی رد پایت

 

من با خدای عقل خود در گل نشستم

پس، می دهم کشتی به دستِ نا خدایت

 

پایان شعراست و شروعِ قصه من...

این بود آغاز عجیبِ انتهایت.

 

 

...

دوشنبه 30 شهریور1388 |

 

سه رباعی

۳ 

دل در هوس چیدن تو کودک شد

دست آمد و دور ساقه ات پیچک شد

افسوس که باغبانی از راه رسید

یک شاخه از آرزوی من کوچک شد

۲ 

رفتی ودلم برای رویت لک زد

حتا به نماز و روزه رنگِ شک زد

رفتی و زمانه با نخ و سوزنِ غم

هر خاطره را روی دلم پولک زد

۱

الغوث...  پناهگاه ، پیدا کردم

روحم لب مرگ بود ، احیا کردم

تا در شب قدر ای خدا فهمیدم

با این همه خوبی تو بد تا کردم

 

جمعه 20 شهریور1388 |

 

دو رباعی

سلام

 داشتم فکر می کردم که صدا وسیما چقدر مطالب و اخبارش حقیقت داره و...

 

یک عمر در این بی خبری سر کردیم

هر قصه ی خام و پخته باور کردیم

بازنده شدیم ما در این گل یا پوچ

چون برسر پوچ غنچه پرپر کردیم

 

نشان دادن دادگاه متهمان هم کار بیخودی بود.

 

در گوشه یک سیرک شبی شعبده بازی 

رو کرد برای همگان پاسخ رازی

می گفت در این شعبده و شعبده بازی

هر کاره منم متهم و شاکی و قاضی

 

خوشحال می شم نظرتون رو درباره رباعی ها بدونم

توضیحات اضافه رو هم برداشتم

پنجشنبه 5 شهریور1388 |

 
Blog Skin